تبليغاتX
و خدا زن را آفرید
و خدا زن را آفرید
ذهن واره های یک فیلمساز زن افغانستانی
قالب وبلاگ


یادم است چند ماه پیش یکی از دوستان در گفتگوهای حاشیه ای به من به طور غیر مستقیم رساند که چند عدد فلانی گفته اند: در مورد صحرا کریمی اصلا هیچگونه اطلاعاتی در ویکیپدیا وجود ندارد. بنابر این او عددی نیست. در ابتدا کمی به مقام شامخ غرورم بر خورد. گفتم ای بابا نکند این چند نفر عدد راست میگویند که من عددی نیستم، چون در ویکیپدیا اثری از اثراتم نیست. بعد نشستم کمی خودم را دلداری دادم که حداقل این عزت نفس را داشته ام که نرفته ام و شخصا کیلو کیلو اطلاعات کیلویی تر از خودم را آنجا نگذاشته ام تا به عالمیان و آدمیان و اعداد ثابت کنم که من هم عددی هستم. این خود دلداریها منفعتش در این بود که دیگر به عدد بودن در بین اعداد بی مفهوم فکر نکنم.

حالا مثلا در ویکیپدیا آمده است که: " ننه قمرگل جان چای سبز را با ودکا نوشید و تمام روز در کوهستان با رمه هایش رقصید. بنابراین اعلام میشود ایشان یک زن قهرمان و تابو شکن و عصیانگر افغان است." - بماند که ننه قمرگل جان روحش هم خبر ندارد که این سوی کوهها در دنیایی کاملا مجازی عجب مقام قهرمانی شامخی برایش دست و پا کرده اند. 

 و اگر هم بداند شاید در نهان از خود پرسیده باشد که در این پیری از کجا چنین نیرویی یافته که تمام روز بیشتر از دوازده ساعت را یک نفس رقصیده است؟!

در حالی که اصل قضیه اصلا بر این قرار بوده که: ننه قمر گل جان در دهی در دل کوهی در جایی در اففانستان زندگی آرامی را سپری میکرده. از قضای روز گار چند شبی خواب جن و پری را میدیده و روزها هم احساس میکرده که جن در شمایل بزی چموش برایش خط و نشان میکشده : " اگر در فکر کشتن من باشی، هفت پشت ات عذاب خواهد کشید و عروس هایت فرزندان مرده به دنیا خواهند آورد."

ننه قمر گل جان نا امید از دنیا و آخرت پیش فال بین ده میرود. فال بین پیرمردی روزگار دیده  و چشیده، بعد از کلی رمل اندازی و پوف و چوف کردن، بلاخره به چاره درد ننه قمر گل جان پی میبرد: " ننه قمر گل جان باید چای سبز اصل افغانستان را دم کرده و با ادرار ( با عرض معذرت) آن بز چموش یک جا کرده که از آن محلول و معجونی ( آخر ادرار بز بدون پشگل نمیشود) درست میشود معجزه گون و باید قطره ای خودش نوش فرماید و تا آخرین قطره های دیگر را به خورد بز چموش دهد تا هم خودش و هم هفت پشت اش از آسیب جن و پری در امان بماند."

ننه قمر گل جان با هزار خواری این  محلول و معجون معجزه گون را درست کرده و و یک قطره از آن را با اشتها نوشیده ( فال بین جماعت همه مایعات دنیا را، چه حیوانی و چه انسانی، به آب زمزم تغییر میدهند) و بعد ننه قمرگل جان تمام روز از پشت پشت بز چموش کوهها را دویده و پیموده و در این دویدن و پیمودن دامن چین دار پیراهنش که حتما پنج متر مخمل ناب صرف آن شده بود، چین چین می رقصیده. در این تکاپو مترها و شاید کیلومترها بالاتر، در آسمان آبی خداوندگار، فرشتگان آمریکایی که نامشان هواپیماهای بی سرنشین شاید باشد و یا که همان ماهواره ها و یا چیزی از این قبیل مقوله ها، در تکاپوی یافتن برادران طالب و خدا دوست بوده اند. در این جستجو مهندس و متخصص ماهواره ای و یا از همان مقوله چیزها، در کدام نیوجرزیی یا نیو ارلانی، متوجه و متمرکز از ابتدا تا انتهای این پرسه جن کشی ننه قمر گل جان را دنبال میکرده است و از شوق کشفی بزرگ در یک چشم بهم زدن این پیام را به ویکیپدیا فرستاده است: "ننه قمرگل جان چای سبز را با ودکا نوشید و تمام روز در کوهستان با رمه هایش رقصید. بنابراین اعلام میشود ایشان یک زن قهرمان و تا بو شکن و عصیانگر افغان است."


پ. ن :  ( بین خودمان بماند که آن مهندس  آن همه مقولاتی، از کجا فهمید آن پیر زن در دل کوهها ننه قمر گل جان است؟؟؟ )


[ دوشنبه 25 اردیبهشت1391 ] [ 9:50 بعد از ظهر ] [ صحرا کریمی ] [ ]



  • بیشتر از سه  روز است این جمله نیمه تمام " در آستانه بیست و نه سالگی... " هر زمان که کامپیوتر را روشن میکنم به من دهن کجی میکند. شاید دلم نمیخواسته در مورد بیست و نه سالگی ام بنویسم. هرچه به مرز سی سالگی نزدیکتر میشوم، هراسی بیشتر در ذهنم خانه میکند. هراس از اینکه سی سال گذشت و من این سی سال را چگونه زندگی کرده ام؟ نفس کشیده ام؟ خندیده ام؟ گریه کرده ام؟ افتاده ام؟ برخاسته ام؟ 
  • این بیست و هشت سال را خوب زندگی کرده ام با تمام فراز و نشیبهایش. نمیتوانم انکار کنم. زندگی اگر افتادن نداشته باشد، برخاستن معنایی ندارد، زندگی اگر اندوهی نداشته باشد، شادی ها و لبخندهایمان معنایی ندارد، زندگی یعنی اندوختن تجربه های سیاه و سفید، زندگی یعنی " نه" گفتن به آنچه همه در مقابلش سر تایید فرود آورده اند، و"آری" گفتن به انچه همه کتمان کرده اند.
  • بیست  و نه سالگی برایم سرنوشت ساز ترین سن است. آغازی دیگر. با خود ده سال پیش عهد کرده بودم که باید تا سی سالگی ام تا مقطع دکترا درس بخوانم، باید فیلم بسازم و باید آینده ام را تضمین کنم با آنچه که می آموزم. باورمندم همه چیز را میشود از آدمی گرفت، اما انچه را اندوخته مغز و ذهن است را هیچکس نمیتواند از ما بگیردو من به قولی که به خود داده بودم وفا کردم و پای بند بودم. مگر در زندگی ارزشی والاتر از وفا و پایبندی به تعهدات وجود دارد؟ "وفای به عهد" واژگان زرینی است که باید به دیوارهای ذهن بشری آویزان شود. 
  • چند سال اخیر در زندگیم سالهای مهمی بودند. سالهایی که به نوعی بزرگ شدم، تشکیل خانواده دادم، مسولیت پذیر تر شدم و روز مرگی هایم دیگر تنها متعلق به خودم نبودند. سالهای مسافرتهای پیاپی و شناختن مردمان و فرهنگهایی دیگر. هرچه بهتر شناختم، به همان اندازه هم نوع پذیری و احترامم به تفاوتها  نیز بیشتر شد. از همان کودکی یاد گرفته بودم که به دیگران و داشته های بیشتر دیگران حسادت نکنم، و حالا در آستانه بیست و نه سالگی  که خود بارها تیر حسادت و کینه توزی دیگران را خورده ام، باورمندم که حسادت کردن به دیگری نشان از حقارت و بی باوری به خویشتن است.
  • خداوند را همیشه شکر کرده ام به خاطر تمام موقعیتها و موفقیتهایی که نصیبم کرده است. جایی نوشته بودم: "من زن خوشبختی هستم که  میتوانم فیلم بسازم و مسافرت کنم." و امروز در آستانه بیست و نه سالگی جریان این خوشبختی را  در روح و جانم احساس میکنم. بابت این احساس خوب تا نهایت بی انتهایی ها متشکرم. 
  • ورود به بیست و نه سالگی یعنی همین برای من: کار و تلاش بیشتر از گذشته، اندوختن تجربه و زندگی را به معنای واقعی کلمه زندگی کردن.  واقف بودن به این امر که من زنی هستم خوشبخت در آستانه فصلی دیگر از زندگی ام، زنی که فیلم میسازد، مسافرت میکند، کتاب می خواند، می نویسد و در تنهایی اش اپرا گوش میدهد. زنی که با خودش و با اطرافیانش رو راست است، هر چند در این رو راست بودن بارها تاوان پس داده باشد.  زنی که در هیچ بازی کثیف بشری شریک نبوده است. زنی که زنانگی اش را باور دارد و با صدای بلند در خیابان بی ریایی اش را از عمق دل می خندد. زنی که خود را دوست  میدارد و ایچنین است که دیگران را هم میتواند دوست بدارد.


[ چهارشنبه 20 اردیبهشت1391 ] [ 3:23 قبل از ظهر ] [ صحرا کریمی ] [ ]

[ جمعه 8 اردیبهشت1391 ] [ 9:28 بعد از ظهر ] [ صحرا کریمی ] [ ]



امروز را میشود روز تنبل نام نهاد. حوصله و علاقه به انجام هیچ کاری را نداری. از صبح تا حالا شاید صد بار  -زبگینف پریسنر- را گوش داده ای. پشت سر هم چای نوشیده ای و فقط نوشته ای. کلمات را به اسارت گرفته ای تا اعتراف نکنی که روز تنبل روزی طولانی است و گذرانش سخت.


گاهی دوست داشته ای برهنه در خیابان راه  بروی، آهسته گام برداری تا خورشید بازیگوشی کند با رهایی ات. گاهی هم دوست داشته ای در تکه پارچه ای لاجوردی خودت را بپوشانی، آنقدر بپوشانی تا پنهان شوی از دید دنیا و خلق و آدمیانش. پارادوکس ها همیشه در تو دیوانگی را به اوج می رساند و تو ناچار و ناتوان از مقاومتی، گاه خود را به دست عریانی می سپاری و گاه به دست گمنامی و پنهان شدن در منتهای روشنایی ها.


نمیشود گفت یک روز تنبل چگونه روزی است. روز تنبل  یک روز تنبل است، موهایت را شانه نمیزنی در این روز، به آینه خیره خیره نگاه نمیکنی، دوست نداری حتی پشه ای هم پر زند در حوالی افکار مغشوش ات و دلت عجیب میخواهد فقط خیره شوی به نا کجا نقطه ای که نهایتش تهی باشد و هیچ. یک روز تنبل پر است از افسونهای نهلیسمی و دغدغه های واهی از ماجراهای هر روز اتفاق افتاده در گوشه کنارها و مملو است از روزمرگی های زرد رنگ فراموش شده.


کتابی را بر می داری، ورق ورق می زنی و دلت را این جمله چنگ می زند:  «یک دم، فقط یک دم، حس میکنی که در این دنیا تنهایی، و برای همیشه تنها خواهی ماند.«- پاساژها، والتر بنیامین-


یک روز تنبل یک روز آفتابی می تواند باشد، خورشید مغرورانه بدرخشد و دلش بخواهد تو را سرمست کند از انبوهی تابیدن، اما تو سر سپرده ی موریانه های مغزت باشی و خود را نسپاری به خواهش کوچک دلی تنها و بر آورده شدن خشنودیهای گاه و بیگاه.


گلها را آب میدهی، رز چینی فقط زمستانها گل میدهد. بی اختیار دستت را به پیشانی ات نزدیک میکنی و از ته دل آه می کشی. صداها را از خود دور میکنی، در چنین روزی باید فقط موسیقی شنید، فقط نوشت، کلمات را به اسارت گرفت و تمام دیوارهای سفید را دوست داشت.


[ پنجشنبه 7 اردیبهشت1391 ] [ 6:52 بعد از ظهر ] [ صحرا کریمی ] [ ]

  • سیاهی به کناری می خزد. انگشتانت را در مسیر خنکای نسیم صبحگاهی تکان میدهی. دلت این روزها خواسته بود خورشید بالای سرت بدرخشد و اگر شوقی در او بر انگیخته میکرد افکارهای سرما زده، آغاز کند چرخیدن را. شاید دلت تنگ خورشید نبوده است از همان نخستین چشم گشودنها. شاید تمام بهانه ات ابدی شدن روز و روشنایی ست. سیاهی اگر در کنجی خانه کند، حتی زمستانی ترین حشرات هم میلی به زندگی نخواهند داشت. و آرزو عبث به دیروزها خواهد پیوست. روشنایی یعنی سادگی حضور. حضور میشود چون قاب کهنه نقاشی روزهای دیرین. زل میزنی و آنگاه نگاهت پرواز میکند، اوج میگیرد و لذت میبرد از تماشای سرنوشتهای تنیده شده در روز مره گی های خاکستری. دلت میخواهد بیشتر و بیشتر اوج بگیری، بیشتر از رهایی، بیشتر از پرواز و بیشتر از آزادی. 


  • اندیشه های آدمی از چشمانش آویزان است گاهی  و انگار هزاران سال است که همه کور شده اند و دل خوش نمیشود کرد به بیدهای آویزان. دل را جایی دیگر باید خوش کرد. شاید در کنار پرسه گنگ کبوتری از بی پروایی پرواز. اگر خواسته ای فریاد زنی واژه های مرده را، بس بیهوده انگاری ست که گلو هم آواز شود. خفگی طغیان میکند این روزها، زبانها بریده در کف دستان انسانهای سرگردان، به نهایت بی هویتی رسیده است. جنون همین است. زبانهای بریده، گوشهای کر، چشمان کور. و روشنایی وحشت زده میخزد به کناری، تا مگر شیون تولد کودکی دیگر از نسل انسان نشود ملالی جانکاه.  نمیشود حتی دلخوش کرد به واژگان. فریبندگی تار تنیده است بر دور هر واژه ای که خواسته بود روزی به ذهنت بچسبد و در بی هنگام ترین هنگاهی از چشمانت آویزان شود.


  •  آی انسان! برخیز. تکان میدهم دستانم را تا عبور را نظاره گر باشی در مسیر زندگی و گلایه نشود سایه بان قضاوت ظالمانه ات، که انسانها از کنار یکدیگر بی تفاوت می گذرند. هر عبور در گامهایم تفسیر میشود و می میرد در لحظه لحظه مکث زمان تا تو دوباره نفس کشی هوای سیاه و کدر سرنوشتهای معلق در برکت تهی از هر گونه مغفرتی را. تو دیوانه وار نفس کشیدن را دوست می داری ای انسان. 


[ شنبه 2 اردیبهشت1391 ] [ 2:11 بعد از ظهر ] [ صحرا کریمی ] [ ]
فیلم " نسیمه ، خاطرات روزانه دختری مهاجر"  به کارگردانی صحرا کریمی، جایزه بهترین فیلم کوتاه داستانی را از " آکادمی فیلم و تلویزیون اسلواکی" روز سه شنبه 17 آپریل آز آن خود کرد.
 جایزه " آکادمی فیلم و تلویزیون اسلواکی"  که معادل جایزه اسکار در امریکا است، یکی از مهمترین و معتبرترین جوایز سینمایی این کشور می باشد, که هر دو سال یک بار به بهترین فیلمهای ساخته شده در داخل جمهوری اسلواکی  داده میشود.  فیلم صحرا کریمی از بین دهها فیلم و  به عنوان اولین کارگردان غیر اسلواکی  توانست این جایزه را از آن خود کند.
 فیلم " نسیمه، خاطرات روزانه دختری مهاجر" در سال 2010  به عنوان نماینده کشور اسلواکی به اسکار دانشجویی راه یافته بود.   


مطالبی مربوط به این فیلم را می توانید در این سایتها بخوانید:


دویچه وله

کابل پرس


[ چهارشنبه 30 فروردین1391 ] [ 3:31 قبل از ظهر ] [ صحرا کریمی ] [ ]
 

 

 ...و روزهای بد نیز گذشت. انسان با درد بزرگ می شود. و شاید تمام خوبی درد در همین باشد. سال نو همه تان مبارک باد.

[ چهارشنبه 9 فروردین1391 ] [ 4:20 بعد از ظهر ] [ صحرا کریمی ] [ ]


در زندگی درد هایی است که روح انسان را از درون مثل خوره می خورند و میزدایند، این درد ها را نه می شود به کسی گفت و نه می توان جایی بیان کرد! (صادق هدایت)


                                                   شبانگاهان

[ شنبه 27 اسفند1390 ] [ 1:42 قبل از ظهر ] [ صحرا کریمی ] [ ]


تصمیمی گرفته میشود. نفس عمیق میکشی  و بعد احساس میکنی در مقابل  بیکرانی یک شنزار ایستاده ای. روزهای دیگر برای گریز از هجوم اندیشه های کابوسهای عریان،  پناه می بری به قاب پنجره، زل می زنی به  آخرین خطی که تصور میکنی در افق ادغام میکند امتداد نگاهت را. تصمیمی گرفته میشود، شانه هایت هر روز افتاده تر، آشکارا اعترافی است از باری که باید تا انتهای راه در کنار سنگینی سایه وحشتی سرد، همراهی  کند روح سرگردانت را. 


چشمهایت را می بندی.  عبور میدهی جسمی متروک را از لابه لای تاریکی ها و میدانی دستان کوچکترین آرزوهایت هم نشانه ای نمیشود به  سوی روزنه ای که روشنایی را نوید دهد. پایان معنای وسیعی نداشته  است از همان آغاز. عمق درد در همین انتخاب بی انتخابی هاست. عمق ملال مبهم انسان همین گنگی تمام سرنوشت است، بی چاره گی، همان لعنتی برگزیدن مسیری و پیمودن و پیمودنی دیگر.





پ.ن: از همسرم به خاطر تمام مهربانی هایش تشکر میکنم. همیشه تصمیم های زندگیم رادیکال و صریح بوده اند و او همیشه با وجود اینکه حتی مقابل خواسته و میل او ایستاده ام، به من و تصمیم هایم احترام گذاشته است. در این روزهایی که همه حرف از زن و حق های پایمال شده زن میزنند، میخواهم از او، مرد زندگیم، تشکر کنم به خاطر همه چیز.


[ چهارشنبه 24 اسفند1390 ] [ 3:40 قبل از ظهر ] [ صحرا کریمی ] [ ]


باد که می وزد تجسم یک عبور در ذهنت حادثه روز میشود. حادثه ها چون روزها از پی هم نمی آیند، حادثه میشود گاه همان حس بی تدوام ماندن در مسیر سکون. مسیری پر از گامهای عمیق، گامهایی به ناچار کشیده شده در دایره زندگی. گامهایی با نقش پیمودن و رفتن و اصرار نورزیدن.  قاب باید گرفت هر آنچه اصرار میشود در هیاهوی این دوران گریز. فریاد باید کرد هر واژه که در انتهای گلو سر خم کرده است با قار قار کلاغی سیاه در سپیده دم بلوغهای وحشی ذهنهای ناچار از بی ذهنی. سیاهی شومی را آبستن نبوده است از همان آغاز. سایه های افکارهای مصلوب شده بارها سیاهی را در چنگال تجاوز کهنگی ها محکوم کرده است. سیاهی شد نطفه تجاوز پوسیدن. 


آی دخترکان مو سرخ! چشمه ها هنوز در انتظار آمدن های مستانه تان است. هنوز پشت دیوارها تشویش صبح نفس نفس میزند و حس یک نگاه شرم آلود پرنده را به پرواز وا میدارد، وادار باید کرد پرنده را به پریدن، نگاه برگ را به پاییز قاب باید گرفت، به دیوار آویخت تا مگر تجسم عبور، حادثه ای شود خوشآیند در زمستانی ترین روزهای آخر سال که از پی هم عبور کردند و تن ندادند به پیچیدگی ثانیه های سوگند نگاه های دفن شده از فرو ریختن آرزوهای سربی. 


مرگ را در آب چشمه باید شست تا زندگی در کام اش گوارا مزه مزه شود، تا دخترکان مو سرخ دامنهای چیندارشان را در هجوم مستی های وحشی برقصانند. مرگ را میشود در حباب تنفس ادغام کرد تا رفتن بهانه لحظه های بی ثباتی کاشهایی خشم آلود نگردد و معمای سرنوشت آویزان نشود چون شبحی مقابل چشمانمان. فاصله کوتاه است. مسیرها نا هموار. تا صبحدم یک قدم مانده. باد وزیدن آغاز خواهد کرد، حادثه رخ خواهد داد.



[ شنبه 20 اسفند1390 ] [ 2:59 بعد از ظهر ] [ صحرا کریمی ] [ ]


دل نباید بلرزد، وقتی تصمیم میگیری شک کنی به آنچه که مطلق است و شک ناپذیر. انتخاب سخت است. زهر است و گاه تا مرز نابودی کشنده. در رگ جاری میشود و در هر ذره حرکتی وجود را نیست میکند، محو میکند و تو گنگ می مانی از دوباره برخاستن. انتخاب پرواز نیست که بال کشی به سوی مسیرهای ناشناخته. انتخاب گاه پر شکستن و پرواز را در هوا نشانه گیری کردن است و تجربه سقوط. انتخاب سخت است چون تقلای زنده ماندن در لجنزار زندگی. انتخاب سوال است و در عین حال نشان از پوچی تمام پاسخها و در هم تنیده شدن چراهایی که سر به افلاک میکشند. همانهایی که ریشه دوانده اند در مغز مغشوش انسانی که تو هستی. انتخاب دسته گل یک عصر جمعه غم انگیز نیست تا دلی را شاد کند، انتخاب حتی   نیست لبخند آن سوی خیابان به عابری ناآشنا در مسیر پیمودنهای ممتد. انتخاب نیشخندی ملموس است، فرو میرود در استخوانهایت، می شکند، می میراند.


دل نباید بلرزد، وقتی تصمیم میگیری انتخاب کنی. و  آنگاه رخ میدهد حس باز کردن تمام پنجره های دنیا و نفس کشیدن عمیق هوای مه آلود زمستانی شهری در این سوی کره گرد خاکی. انتخاب آنگاه میشود دستها را فرو کردن در شنهای اقیانوسهای کاشهای ارغوانی.


 

[ پنجشنبه 18 اسفند1390 ] [ 7:40 بعد از ظهر ] [ صحرا کریمی ] [ ]
[ یکشنبه 14 اسفند1390 ] [ 9:18 بعد از ظهر ] [ صحرا کریمی ] [ ]


احساس میکنی از سقف سرنوشت آویزانی و تمام دنیا تهوع تلخی است که تو را در خود می بلعد. حتی خفاش های شبهای بارانی روزهای لاکپشت وار این دورانت هم نمیخواهند با تو هم آویزانی را تجربه کنند. اگر تمام بوهای دنیا را هم از خود برانی، باز به بی بویی مطلق نمیرسی. هیچ چیز مطلق نبوده و نیست. از همان ابتدا.  و این میشود دردی که درونت را چنگ می اندازد و تو هر چه میخواهی عُق بزنی این ملال کشنده را، رهایی میشود قصه همان سراب در دل صحرایی سوزان و بی آب.

اگر بخواهی ناگفته هایت را فریاد زنی روزی، بهترین راه  انگارهمان سر در چاه کردن است و سنگهایی را وادار نمودن به صبوری. شنیدن. و شاید دیگر چشمان سرخ از گریستنی بهانه قهقههء روزگار نشود. در این میان، در این لحظه های گنگی عبث، در جستجوی کوچک مجالی هستی، تا دستانت را به رسم دیرینه آن روزهای سفید  تکان دهی در مسیر باد. باد لای گیسوانت خود را پنهان کند و تو بی بهانه ترین شوی.

معلق بین آسمان و زمین، بین بودن و نبودن،  بین هستن و نیستن. سرگردانی مطلقِ نا مطلق. و اینگونه در فلسفی ترین  و مضحک ترین بحران" من " درونت دست و پا میزنی. کجاست آن منجی که هزار سال است وعده میدهند آمدنش را.  باید ظهور کند اکنون. حال که انسانی مانده است در دو راهی خیر و شر این لعنتی زندگی پر از انتخابهای بی انتخابی ها.

 

[ شنبه 6 اسفند1390 ] [ 7:21 بعد از ظهر ] [ صحرا کریمی ] [ ]



موهایت را از ته زدی. اندیشه هایت دوباره پرواز می کنند. سلام دیوانگی.




[ سه شنبه 2 اسفند1390 ] [ 0:34 قبل از ظهر ] [ صحرا کریمی ] [ ]


دلیلی نمی بینی برای پیمودن راهی که همه از آن عبور میکنند. همیشه چپ راهی است برای رسیدن به مقصد. اگر تمام فرشتگان خدا هم این روزها فرود آیند، چهار زانو مقابلت بنشینند و  زل بزنند به بغضت، باز تو نمیخواهی با خدا آشتی کنی. باز نمیخواهی کوتاه بیایی و تن دهی به این قضا و قدر اجباری اش. تو همیشه متنفر بودی از اجبارها. حتی از اجبار خدایی. سرشت تو مملو از طغیان و عصیان بوده است. هزاران چرا چون موریانه ای می کاود مغزت را و چشمها را برای ابد بستن هم  انگار نمیشود مرهمی. نمیخواهی دیگر بندگی کنی. بیزاری از سر فرود آوردنها و همه چیز را بی چون و چرا قبول کردنها.



[ جمعه 21 بهمن1390 ] [ 1:48 بعد از ظهر ] [ صحرا کریمی ] [ ]

 

" سیمین غانم" خواننده دوران بلوغم بود. ساعتها به صدایش گوش می سپردم. ترانه های " سیب"  و " آتش" را بیشتر از همه دوست داشتم. دورانی که هنوز بسیاری از آرزوهایمان بر باد نرفته بود و حسرت کز نمیکرد کنج چشمانمان. آن زمانها پر بودم از طغیان دخترکی سیزده ساله، یاغی چون اسبی وحشی و چقدر میخواستم تمام مسیرهای رسیدن به خوشبختی آرمانی ام  را بتازم در یک نفس. هنوز میشد باور داشت به کوچک لبخندی که میشد نامش را گذاشت بزرگترین فرصت زندگی برای درنوردیدن زمان و مکان های نرفته  و نپیموده.

کجا رفتند آن لحظه های دغدغه های بی دغدغه؟ کجا شدند چشمانی که شوق سرمه کردن مستشان میکرد تا مسیر یک عشق بی آلایش را در بی هراس ترین تپیدن ها دویدن آغاز کنند؟ کجا شدند تمام آن شبهای تابستانیِ پشت بامهایِ پر ستارهء قصه هایِ نیمه شب و قاه قاه خندهء دخترکان مست؟

این روزها پر از حسرت آن دوران ام. کاش های درونم همه پر از فریاد بازگشت. و پدر نیست تا برایش  بگویم از راز های بزرگی که کنج قلبم خانه کرده، بگویم از بغضی که چندین روز است امانم را بریده، بگویم از هراس تپیدن قلبی کوچک در درونم. کاش امروز  اینجا می بودی، کاش برای لحظه ای کوتاه خدا مهربان میشد، بر میگشتی. می توانستم سرم را روی پاهای همیشه خسته ات بگذارم. برایت بگویم از بزرگترین ترس های درونم. بگویم از اضطرابهایم و مرا دلداری دهی.

  

 

[ چهارشنبه 19 بهمن1390 ] [ 5:33 بعد از ظهر ] [ صحرا کریمی ] [ ]

غافلگیری های خدا هم ترسی از سرما ندارد. مستقیم می نشیند روی پیشانی ات، تا بلند بلند بخندد به تمام اندیشه هایت که تنها راه عبورشان از مغز تا چشمان، همین پیشانی است و بس.  چنگ می اندازد، محکم می گیردشان و  له میکند زیر گام هایی که فرداها با غرور از این پیروزی، برداشته خواهد شد در مسیر پیمودن پیشانی دیگر.

میخواهی خدا مقابلت بنشیند و پاسخ دهد. قرنها انسان پاسخ گویش بوده است، حال یکبار او پاسخگو باشد. از خدایی اش کم نخواهد شد و بندگی تو نیز وام دار طغیانی نخواهد بود. 




[ دوشنبه 17 بهمن1390 ] [ 12:19 بعد از ظهر ] [ صحرا کریمی ] [ ]


بهانه ها که ناملموس می شوند، شروع میکنی به شمردن انگشتهایت. وزیدن بادی میشود هوس تا خنکایش بخزد زیر پوست و لمس کنی آن  آخرین تنفسِ بهانه ای زمستانی را.

شهر سگی ترک خورده است و میدانی  دیگر هیچ سایه ای هم قد توعبور نخواهد کرد از پس کوچه های بی نام شهری که "پرسه گی حسِ گمنامی" یخ می زد در سوز روزهایی که زمان را به تمسخر گرفته بود. زمان در شهر سگی که دیوارهایش دیگر استوار نیستند، دست آویز آن بیگانه نگاههایی میشود که هر شکاف شهر جایگاه تهوع ناله هایش بود.

باورهایت را آویزان میکنی از طنابی که از این سوی دنیا به آنسوی دنیا کشیده ای، تا شاید عبور نابهنگام پرستوهای کوچ کرده از این دیار، شود تماس روح هایی سرگردان و رخ دهد معجزهء برخورد دو گنگی و تولد معنایی کوچک رونق دهد بزرگی کاش هایی را که این روز ها در سرمایی خشک، کز کرده اند کنج مغزت.

شهر سگی  در بستری از مه به خواب رفته است و انگار دیگر حتی هولناکترین کابوس ها خوابش را پریشان نمیکند. مردمان شهر دیگر دلواپس پریشانی نیستند و آنگاه باز هویت ها به دست بادهای بی مسیر سپرده خواهد شد  و تو نیایش میکنی ظهوردیوانه  پیغام بری را تا از برکت دیوانگی اش بر این  سرزمین آیه های هراس نازل شود.  گویی پیشگوی شب پچ پچ کرده بود در گوش مهتاب که درمان دردهای شهری در حال سقوط، فقط هراس است  و دلواپسی.

چشمانت را میبندی. بین آسمان و زمین مسیری نامرئی را می پیمایی. تجسم میکنی کوههایی آبستن دردها را که دیگر گریستن هم چاره ای نمیشود تا تسلا دهد خاطرهایی رنجور از ملال هایی آشنا را.


[ شنبه 8 بهمن1390 ] [ 12:15 بعد از ظهر ] [ صحرا کریمی ] [ ]

 

دیروز تمام کابل برایم زیبا جلوه میکرد، سرمایش، یخبندان زمخت و خشکش. عزیزی را قرار بود ببینم که دیدارش روزم را از همان آغاز زیبا کرده بود. برای چند روزی آمده بود کابل و دوست داشتم لحظات زیبایی که در نروژ در کنار او و خانواده اش چند ماه پیش تجربه کرده بودم، بار دیگر درکابل نیز تکرار شود.  

شهرنوش را وقتی میخوانم، در واژگانش ادغام میشوم و در پس این واژگان انسان بزرگی را کشف میکنم که میدانم سرنوشت و ماجراهایش مثل همیشه طوری رقم خورده است تا نه تنها او را بخوانم، بلکه او را ببینم، بشناسم  و دنیای بزرگی را در چشمانش به نظاره نشینم.

خانم منیژه باختری،  یکی از کشف های بزرگ بودن هایم در افغانستان و بین افغانستانی ها است. در حالی که او را در دنیای مجازی یافتم و بعدتر در قاره جنگلهای سبز دیدار کردم. در میان نا امیدی های بسیارم از دوستی های پوشالی اینجایی، او چون شاخه گلی سرخ بود که روییدنش در میان خارهایی که چشم را خراش میداد، شد همان روزنه ای که مسافر را نیرو میدهد به ادامه راه.

شاید عزیز بودنش برایم تنها سواد، دانش بالا، نوع متفاوت اندیشیدنش نباشد، بلکه در او می ستایم زن بودن را به معنای واقعی کلمه  و جستجوی همیشگی، کنجکاوی سیری ناپذیرش را برای پیمودن و دانستن این راه پر از رمز و راز سرنوشت. متفاوت تر از بسیاری ها خواسته است  فلسفه زندگی را بشناسد و بنابراین او نیز در این راه خنجرها شاید از پشت خورده باشد، او نیز شاید اندوهگین شده باشد از قضاوتها، سوء تعبیرها و تفسیرهای انسانی، اما باز ادامه میدهد و می پیماید راه را با تمام سنگلاخ هایش. برایم از همان لحظه ای که دیدمش آنقدر آشنا بود که دلیلی برای حاشیه سازیها نداشتم. اجباری نبود برای به رخ کشیدن ها، ادعا کردن ها، " من" های درون و بیرون را بروز دادن ها و بزرگ کردن ها. محسوس و ملموس بود برایم صداقت اش و این بهترین هدیه آن روزهایم بود. من به آن صداقت محتاج بودم انگار. و دیروز در کابل، باز همان تجربه زیبا تکرار شد.  این شهر سگی و پر از تضادها به یکباره زیبا شد و با رهایی کامل تنفس کردم هوای یخ زده اش را.

تجربه زیبای خریدن کتاب شاد ترین و بهترین دقایق زندگی دیروزم بود. " شهرنوش" و " و خدا زن را آفرید"  در کنار یکدیگر، در یک روز زمستانی سرد دی ماه، ولعی سیری ناپذیر برای خریدن کتابهای نویسندگان افغانستان را داشتند و می دانستیم این خریدنها بیهوده نیست. او خواهد نوشت در موردشان و من خواهم آموخت قصه های این سرزمین را از قلم نویسندگانی که می نویسند در این برهوت بی اعتنایی ها به فرهنگ و هنر.

دیروز زیبا بود و از خانم باختری عزیز تشکر میکنم که با آمدنش و دیدارش در کابل، این زیبایی را برایم به ارمغان آورد.


[ چهارشنبه 28 دی1390 ] [ 9:56 بعد از ظهر ] [ صحرا کریمی ] [ ]


آهسته خودت را میکشانی کنار پنجره.  سردی می خزد زیر پوستت. سلولهای اندیشه ات کز میکنند گوشه مغز. به خود می لرزد ذهن وگنگ نگاه می کنی به آن تکه ابر سیاهی که سایه افکنده بر روی چنار خاک اندود. دود آلود  است شهر و در زیر آسمان خاکستری تنفس میکند هوای خسته زمان را پرنده ای که پرواز را سپرده است به برگهایی سرگردان در فضایی تهی. پیشتر می بری نگاهت  را، زل میزنی به دستانی استخوانی که سرما را نوازش میدهد و صورتی که لبخند میزند به باد خشن، همان بادی که پر بهانه تر از وزیدن های دیروز خانه میکند کنار سینه مالامال از تپیدنهای روزگارِ نگاهی که وزیده میشود با هر وزشی.

چهار دیواری عجیب است. ستونها عجیب تر و آجرهایی که دهن کجی میکنند به  آویزان شدن روح از سقف. وارونه میشوی. فرو میریزی بروی انقباض سنگ آلودِ احساسی زمینی شده. زمینیان واژگان  را از خداوندگار به عاریت میگیرند و دست در گریبان، سطرهایی بی معنی را بازدم تنفس هایی آسمانی میکنند. زمینیان چشمانشان را به شیطان هدیه میدهند تا مگر نگاه نافذی یابند  برای رسوخ کردن در قلب فرشتگانی  که اندیشه هاشان  را بی پروا سپرده بودند  به سایه های گنگ انسان نماها.

کدامین خنده قاه قاه خوشبختی را قاب کرده است و از دیوار وجدانهای سرگردان آویزان؟ کدامین آه شده است آخرین حرف نگفته از وصیتنامهء مردمانی که مسیرهاشان خاکی بودند و قبرهاشان خالی و جسم ها شان هزاران بار عریان شده  در مسیر خیزشی بی رمق. سوگند را دور باید انداخت و باور نداشت به عبور سایه هایی که فراموش کرده اند خورشید از جایی دیگر طلوع خواهد کرد.

هذیانهای ذهن را گردگیری میکنی، می پیچانی اش در بقچه ای سرخ و در مسیر حرکت درختان صنوبر آویزان می کنی از آخرین شاخه ای که دوام  آورده بود تا آشیانه شدن برای پرستویی که عزم باز گشت داشت روزی. پرستوها عاشق هذیان هستند. هذیان بیداری جغدِ شب را می رباید و آنگاه  تو شمردن آغاز میکنی  ستاره گان معلق در آسمان را  تا انتهای تنفس هایی که مفهوم زنده ماندن ها را در بی مفهومی مطلق تفسیر کرده اند.


[ چهارشنبه 21 دی1390 ] [ 10:9 بعد از ظهر ] [ صحرا کریمی ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

از وقتی چشم باز کردم در مهاجرت بودم.
مادرم میگوید که زاده ایرانم. سی و یکم اردیبهشت هزار و سیصدو شصت و دو.
اما خودم یادم نمی آید که کی و کجا و چگونه این مهاجرت همیشگی را آغاز کرده ام.
فقط میدانم که افغانستانی هستم و زنانگی ام را دو ست دارم.
در یکی از کشورهای اروپای شرقی زندگی می کنم. رشته اصلی تحصیلی ام ریاضی و فیزیک بود.
تحصیلات آکادمیک ام عبارتند از:
دو سال دانشجوی مهندسی عمران در دانشکده مهندسی دانشگاه شهید چمران اهواز- ایران، لیسانس کارگردانی فیلم مستنداز دانشگاه فیلم و تلویزیون جمهوری اسلواکی و همزمان
لیسانس کارگردانی فیلم داستانی از دانشگاه فیلم و تلویزیون جمهوری چک، فوق لیسانس کارگردانی فیلم داستانی از دانشگاه فیلم و تلویزیون جمهوری چک،
دکترای کارگردانی فیلم داستانی از دانشگاه فیلم و تلویزیون جمهوری اسلواکی.
در حال حاضر در دانشگاه فیلم و تلویزیون اسلواکی تدریس می کنم، همچنین به ساختن فیلمهای مستند و داستانی ام ادامه میدهم.
پیرو فلسفه اگزیستنسیالیزم هستم.
نویسندگان مورد علاقه ام هرمان هسه، آلبر کامو و ویرجینیا ولف هستند.
اپرا گوش میدهم وقتی غمگینم.
دل به افکار جمع نمی سپارم. شدیدا فرد گرا هستم.
مشغولیات وقت آزادم: کتابهای فلسفی، فیلم، موسیقی و اندیشیدن.
بزرگترین عشقهای زندگیم: پدر و مادر و همسرم.
امکانات وب

تبادل لینک

فروش بک لینک